تبليغاتX
خزان ترين فصل آفرينش خدا
شكوه داري تو مدام

           شكوه از فاصله ها

                    شكوه از دوري و اين بيخبري

دم به دم غم به دلت ميتازد

                    طرح چشمان قشنگت هرشب

                                   نگران است و به اشك ميبازد

همه را ميدانم

              همه را اي گل نازم اما

                                  تو مبادا هرگز

اندكي شك به دلت راه بدهي

                     از چه در ترس و هراسي هردم؟

                                          خاطرت جمع عزيز

هركجا هستم و باشم ، تنها

                         دست من گرمي دستان تو را مي خواهد

                                                      قلب من نام تورا ميخواند

تو نترس.....

                         تو بمان با من و از فاصله ها

                                                    ذره اي خرده مگير

زندگي درگذر است

                           عشق مي ماند و بس

                                                  و همين حس عميق

                     كه ميان من و توست

( از دلسروده هاي خودم)



+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 16:53
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.


از مستند گیسوی آشفته من((من هفت تا شوهر دارم))

 

خیلی دردناکه  شرعی ازدواج می کنند . قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند.

بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود. بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد دفته بودم .

 

طبیعی است که اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم. از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است.

 

این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است . همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند.

طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.

یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .

برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد.

 

حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه.

گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟

گفت: ایران. مشهد.

گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.

قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین  سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند.

کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترک می کردند

با صدایی گرفته گفت : من کمک می خواهم .

با خود گفتم باز این سناریو قرار است تکرار شود . به صندلی تکیه دادم و اجازه دادم مشکلش را بگوید .

می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر .

گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید .

با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست کمک کنید .

گفت : شوهرم افغانی است .

شروع شد . باز هم یک بدبخت دیگر . دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای که در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند کارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت کشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج کنند . شرعی ازدواج می کنند . قیمتش هم بین یکصدهزار تا یک میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت کشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می کرد که به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یک افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند .گقتم : کار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حکم می دهد و شوهرتان را هم از کشور اخراج می کنند .

گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید .

گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : خوب . بگو مشکل چیست .

گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید .

 می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد .  اگر پسر بودی می توانستی کمک خرج من باشی .

 منظورش از کمک خرج این است که می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوک می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر کوفت می زد .

زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش کردم . مستقیم و خیره به موزاییک جلوی پایش نگاه می کرد .

 پاهایش را محکم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .

تا اینکه غلام سخی آمد . من فقط می توانستم کارهای خانه را بکنم . کسی هم خواستگاری من نمی آمد .

 ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می کنیم . یک خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم کار می کند تا بتواند خرج ما وموادبابام رابدهد .

 غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازکرد وگفت : یک میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یک بسته تریاک آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق کردند .

 دیگر هرچه تریاک آورد , پدرم کمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد .

 غلام سخی مهلت خواست و یک هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم  خوب اینکه چیز تازه ای نیست .

 متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد .

 

ما کاری نمی توانیم بکنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می کند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

 لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم که خود را بسیار دور از من می بیند در حالی که کمتر از ۳ متر با من فاصله دارد.

گفت : حداقل گوش کنید .

گفتم : ما وقت گوش کردن نداریم . بفرمایید .

به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش کنید .

سیگاری آتش زدم و تکیه دادم و با دست اشاره کردم که ادامه دهد .

گفت : من فقط هفته ای یک شب غلام سخی را می بینم .

گفتم : آخر این هم شد مشکل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد .

گفت : شاید هم برود ولی این مشکل من نیست .

گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟

گفت : ۱۹ سال .

گفتم : شکر خدا که عقلت کار می کنه ؟

گفت : نمی دانم .

بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم .

گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این که مشکلی نیست .

گفت : نمی دانم .

گفتم : پس مشکلت چیه ؟

گفت : من هفت تا شوهر دارم .

نمی دانستم چه باید بگویم . خشک شدم . اشک از چشمانش سرازیر شد . لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد .

گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می کردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می کردند .

گفتم : کتکت می زدنند ؟

گفت : اوهوم .

گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟

گفت : اوهوم .

دیگر تحمل نکرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه کرد و دستانش می لرزیدند .

گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من که پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند .

 گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم کن . گفت : رحم که ما را ارضا نمی کند . حالا آمده ام شما برای من کاری بکنید . تو را به خدا نجاتم بدهید .

 دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینکه چیزی بگویم پدرم مرا با کتک انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد .

 

غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .I…I بدبخت شده ام . I… Iفقط یک توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید .

بلند شدم. دوست وکیلی داشتم که درآنجا وکالت می کرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یک مشکل خاص دارم و تمام حق الوکاله اش  را خودم می پردازم .

بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر کنم . گفت : که می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همکارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه کرد .

 پیش خود می گفت که این خائنین کم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم که چادرش را بر سرش بیاندازد .

 وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : که فقط روزی یک وعده غذا

می خورد . پیشانی اش عرق کرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 13:0
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
بر ذهن خالی کاغذ نقش می زنم تمام تنهایی ام را ..........

باز هم کم آورده ام....باز هم واژه هایم هوایی شده اند...همینکه رهایشان می کنم

می خواهند از تو بگویند‌..

تو....تو؟؟؟؟

تو همان نیستی که تمام خاطرات قشنگم را له کردی و رفتی و حتی ردپاهایت

را اینهمه اشکم نتوانست بشوید؟؟؟؟؟؟پس چرا همیشه در سکوت مبهم اتاق خالیم

به سرم می زند که بازهم به تو عشق بورزم....

آه از این دل سر به هوایم که هنوز هم در گذشته معلق است انگار یادش رفته

که دیگر نباید بسته دل تو باشد.....

یا شاید هم غرورش اجازه نمی دهد که باور کند خیلی وقت است آنرا

ارزانی خودم کرده ای...

تو بد کردی و به جای آن آتشش دامان تمام لحظه های مرا گرفت...

کاش لااقل به خیالت یاد داده بودی که اینقدر در خلوت تنهایی ام

به ذهن خاطره هایم شبیخون نزند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 10:31
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
 

                         آنشب

تابوت عشق خویش را

          دیدم شبی بر دوش تو

آنشب که نام دیگری

         بر فال حافظ میزدی

آنشب که در دستان تو

         دست دگر جان داده بود

بر مستی چشمان تو

        نقش دگر افتاده بود

                                               (از سروده های تنها)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:32
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
آن سیه دست سیه داس سیه دل که تو را

          چون گلی با ریشه

از زمین دل من کند و ربود

              نیمی از روح مرا با خود برد

                       نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز

ساقه ای بودم پیچیده بر آن قامت مهر

            ناتوان نازک ترد

                    تند بادی برخاست

تکیه گاهم افتاد.............برگهایم پژمرد

روزها طی شد از تنهایی مالامال

                 شب همه غربت و تاریکی و غم بود و خیال

همه شب چهره لرزان تو بود

                    کز فراسوی سپهر

                             نرم می آمد در آیینه اشک فرود

نقش روی تو در این چهره پدیدار هنوز

                تو گذشتی و شب و روز گذشت

                            آن زمانها به امیدی که تو برخواهی گشت

پای هر پنجره مات

          مینشستم به تماشا تنها

                           گاه در پرده ابر گاه در روزن ماه

دور تا دورترین جاها میرفت نگاه

                باز میگشتم تنها هیهات

چشمها دوخته ام بر در و دیوار هنوز

                    دوستت دارم بسیار هنوزززززززززززززز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:55
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.

درد و را از هر طرف بنويسي همان درد است مثل درد من

 

 مثل درد تو

 

مثل درد همسايه كه دلش گرفته است و چراغ خانه اش را

 

خاموش كرده است من به روشني بدي نكرده ام كه

 

 توآفتاب كوچه مرا  شكسته اي و

 

قلبم را به رنج آلوده اي و زخم خنجر پشت من نهاده اي

 

من و توغباري بيش نيستيم دراين ويرانسرا.......يادت باشد

 

اين كامنتو آقا سامان توي پست قبلی برام گذاشته ازم خواسته بودنظرمو در مورد درد بگم

سامان جان بايد بگم درد به قول خودت از هر طرف بنويسي همون درده

همه ما آدما درد داريم من يه دردي دارم تو يه دردي داري و بقيه هم درداي خاص خودشون رو دارن

يكي عشقشو از دست ميده يكي عشقش بهش خيانت ميكنه يكي تو يه دقيقه همه هستي شو از دست مي ده يكي...

اما اين كلمه سه حرفي كه همه زندگي ادمو مچاله ميكنه چيه؟

ايني كه ذره ذره وجود ادم رو به زوال مي بره چيه؟

اما يه نصيحت براي اينكه همين سه حرفو تحمل كني هيچ وقت به درداي خودت فكر نكن

هميشه يادت باشه حتي اگه تو بدترين وضعيت هستي هنوز هم بدتر از تو هستند

هيچ وقت نگو خدا چرا من؟ چرا يكي ديگه نه؟

من هيچ وقت به خاطر دردام پيش خدا شكايت نكردم هروقت ميام دهنمو باز كنم و شكايت كنم

ياد دخترايي ميافتم كه به جاي نوشتن سر مشق يه زندگي سالم چوب خط روزهاي سياهشون رو روي آسفالت خيابونايي ميكشن كه اونها رو تو تاریکی خودشون هضم ميكنن دخترايي كه تو وا‍ژگان فارسي بهشون ميگيم فراري

دخترايي كه همه آرزوهاي سبزشون و همه نجابتشون رو زير هرزگي بي حد و اندازه بعضي از مردا از دست ميدن

ياد پسرايي ميافتم كه شيريني لحظه هاشون رو كابوس گريه هاي خواهر برادر كوچيكشون تلخ ميكنه و براي رنگين موندن ارزوهاي اونها همه آرزوهاي خودشون رو زير زمختي كارهاي سنگين له ميكنند

و ياد بچه هايي ميافتم كه به جاي خوندن شعر باز بارن با ترانه توي خيابونا داد ميزنن

 گل دونه اي........ فال مي فروشيم فال .... و با التماس داد ميزنن آقا واكس بزنيم تو رو خدا

اونوقته که من با تمام وجود داد میزنم خداااااااا من چقدر خوشبختم

آره هستند بدتر از من بدتر از تو حتي تصورش رو نميتوني بكني

امیدوارم خدا درد همه رو برطرف کنه

راستي درد تويي كه داري اين نوشته رو ميخوني چيه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:55
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
قد میکشی از پشت قاب تک تک ترانه هایم

و من قداست نگاهت را میان واژه های شعرم به تصویر میکشم

واژه ها خم می شوند به احترامت و می سوزند در التهابی نفسگیر

ببین نگاهت حتی تن واژه ها را هم به اتش میکشد

ار اینکه تنها صاحب این نگاهها منم غروری نرم زیر پوست احساسم می دود

و پر می شوم از حسی آسمانی

                                     (از دلنوشته های تنها)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:19
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:28
  به قلم: تنها 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
از روزی که تو رفتی

  پریده رنگ شادی

           اما خورشید می تابه

                      مثل یه روز عادی

چطور هنوز پرنده

         داره هوای پرواز

            چطور هنوز قناری

                   سر می ده بانگ آواز

مگه خبر ندارن

         تو رفتی از کنارم

              چرا بهت نگفتن

                   بی تو چه حالی دارم

به چشم خسته من

         آسمون از سنگ شده

                 لعنت به این تنهایی

                       دلم برات تنگ شده

آفتاب نشسته روی

           گلهای سرخ قالی 

                  خیال تو کنارم

                        تو این اتاق خالی

عطر تنت پیچیده

           توی اتاق خوابم

                 بی تو چه جون گرفته

                               ترانه های نابم

از تو هزار تا قصه

         چه جاودانه ساختم

                 قلب پر از غرورو

                       چه عاشقانه باختمممممممممم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 22:10
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
خواهر کوچکم از من پرسيد؟

             پنج وارونه چه معنا دارد ...

من به او خنديدم...

             کمي آزرده و حيرت زده گفت :

 روي ديوار و درختان ديدم....

                باز هم خنديدم ...

گفت : مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينومي داد!

                 بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم :

هر زمان بارش بي وقفه ي درد 

                    سقف کوتاه دلت را خم کرد،

 بي گمان ميفهمي پنج وارونه چه معنا دارد؟

                                                                (  علی بداغی)

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:42
  به قلم: تنها  | 

حاصل عشق مترسک به کلاغ*مرگ یک مزرعه است.
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T